سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.
ع ش ق:علاقه شدید قلبی

 

 

 

 

 


نوشته شده در جمعه 92/4/21ساعت 12:49 عصر توسط علیرضاقاسمی دهکردی نظرات ( ) |

زندگی بال و پری دارد با وسعت عشق پرشی دارد به اندازه مرگ...

[تصویر: gozar-zendegi.jpg]


نوشته شده در پنج شنبه 91/2/21ساعت 8:13 عصر توسط علیرضاقاسمی دهکردی نظرات ( ) |

  • نمی دونم توزندگی چی هست که دنبال منه
  •  
  • قدیه چشم به هم زدن قلبموازجامی کنه
  •  
  • نمی دونم چه حسیه حس غریب عاشقی
  •  
  • وقتی حضورخوب توغصه هاموخط می زنه
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  • همیشه پشت عکس توروزهاموجامی ذارم
  •  
  • به احترام دیدنت توباغچه شب بومی کارم
  •  
  • خوب که نگاهت می کنم شبیه غربت منی
  •  
  • میون هرچی فاصله معجزه رسیدنی
  •  
  •  
  •  
  •  
  • بادونه های خیس اشک پاک می کنم غبارتو
  •  
  • شایدتوکوچه باغ عشق جون بگیره بهارتو
  •  
  • دلم می خواد یه روزبیایی که شکل باورم بشی
  •  دوباره از راه برسی پناه اخرم بشی
  • بچه ها کمکم کنید دارم دغ میکنم از ......

نوشته شده در چهارشنبه 90/12/24ساعت 7:0 عصر توسط علیرضاقاسمی دهکردی نظرات ( ) |

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما
همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که
گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.
می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی
نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می
گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع
خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.
تا اینکه
یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می
کنی؟
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به
خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.
علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس
راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.
گفتم: تو چی؟ گفت:
من؟ گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟

برگشت و
زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با
هیچی عوض نمی کنم.

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من
مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.

گفتم: پس فردا می ریم
آزمایشگاه.

گفت: موافقم، فردا می ریم.

و رفتیم ... نمی دونم چرا اما
دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!

سر خودمو با کار
گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون
صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب
تا یک هفته دیگه حاضره...

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می
شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که
جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.

بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه
رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مثل بید می لرزید. داخل
آزمایشگاه شدم...

علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو
گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر
چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...

روزا می گذشتن و علی روز به روز
نسبت به من سردتر و سردتر می شد.
تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این
رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟

اونم
عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم. مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی
بچه تو یه خونه سر کنم.

دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت
گفتی همه جوره منو دوس داری...

گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی
شد؟

گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی
کشم...

نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر
گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم...

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکهعلی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!

نمی تونم خرج
دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...

دلم
شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به
همه چی پا زده.

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم. برگه جواب
آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود. درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو
کنار گلدون گذاشتم.

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

توی
نامه نوشته بودم:

علی جان، سلام

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو
طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.

می دونی که می تونم.
دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب
آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر
بودم برگه رو همون جاپاره کنم...

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت
به من ثابت شه...

توی دادگاه منتظرتم...


نوشته شده در پنج شنبه 90/12/18ساعت 11:0 عصر توسط علیرضاقاسمی دهکردی نظرات ( ) |

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد!  

نوشته شده در جمعه 90/12/12ساعت 11:0 عصر توسط علیرضاقاسمی دهکردی نظرات ( ) |

سلام بچه ها امشب با نگاه کردن عشق ممنوع نا خداگاه اشکام ریخت

خواستم بدونم تو این مجموعه مقصر اصلی کی بود که حالا زندگی همشون

داره بهم میخوره اگه میشه نام شخص ودلیلتونو بگید ممنون میشم


نوشته شده در چهارشنبه 90/12/10ساعت 10:0 عصر توسط علیرضاقاسمی دهکردی نظرات ( ) |

 

 

گاهی که دلم…

به اندازه ی تمام غروبها می گیرد…

چشمهایم را فراموش می کنم…

اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند…

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس…

مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست…

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد…

و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند…

با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست…

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد…

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد…

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد…

از چهار فصل دست کم یکی که بهار است…

 


نوشته شده در سه شنبه 90/12/9ساعت 12:0 عصر توسط علیرضاقاسمی دهکردی نظرات ( ) |

خد ا یا  خیلی  دلم  گر فته



نوشته شده در جمعه 90/11/28ساعت 10:0 عصر توسط علیرضاقاسمی دهکردی نظرات ( ) |

منو ببخش تنهام نزار ، برای آخرین بار

تنهام نزار ، بی من نرو ، نگو خدانگهدار




اینقدر نگو : اگه ببخشم کوچک می شوم ، اگه با گذشت کردن کسی کوچک می شد ، خدا اینقدر بزرگ نبود




برام بمون ، بهونه باش برای دل سپرد/نزار که آرزوم بشه یه روزی بی تو مردن




منو ببخش که درخشیدی و من چشمامو بستم

منو بخشیدی و من چشمامو بستم

تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم

که نیاوردی به روم هر جا دلت رو می شکستم

منو ببخش ، منو ببخش




منو ببخش عزیزم که از تو می گریزم

می سوزم و خاموشم تو خودم اشک می ریزم

منو ببخش اگه خیلی بهت بدی کردم




گر تو را از ابلهی کردم رها ، برمن ببخش/بر سر پیمان نه بر مهر و وفا ، بر من ببخش

راه ورسم عاشقی را نا بلد چون کودکان/اشتباه و ناروا کردم خطا ، بر من ببخش




من رو ببخش نه به خاطر اینکه من لایق بخشش هستم بلکه تو لایق آرامش هستی من آرامش تو رو حتی به آرامش خودم نیز ترجیح میدم




منو ببخش که نادیده گرفتم التماس اون نگاه نگرون رو

منو ببخش که گرفتم به جای دست عاشق تو دست عشق دیگرون رو




اگه راهم این روزا از تو یکم دوره ببخش

توی زندگی آدم یه وقتا مجبوره ببخش




اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم

هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم

هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره

هنوزم می گم خدایا کاشکی برگرده دوباره




مرا ببخش که همیشه می گویم دوستت دارم / مرا ببخش اگر می بینم که نیستی و باز هم از آن چه نباید ، می گویم / مرا ببخش اگر دل داده گی ات را برای خود می خواهم /من آن یار بی غم نیستم




منو ببخش بخاطر همه ی محبت های بیجا ، منو ببخش بخاطر همه کم محبتی هام

منو ببخش بخاطر همه ی دیدنت ها ، منو ببخش بخاطر همه ی نادیده گرفتنهات

منو ببخش بخاطر همه ی توجه کردن های بیجام ، منو ببخش بخاطر ندیدن همه ی توجه هات

منو ببخش بخاطر همه ی دوست داشتنت هام ، منو ببخش بخاطر همه ی دوست داشتنم هات


نوشته شده در شنبه 90/11/22ساعت 6:0 عصر توسط علیرضاقاسمی دهکردی نظرات ( ) |

حجاب صدفی است برای مروارید


نوشته شده در دوشنبه 90/10/26ساعت 5:0 صبح توسط علیرضاقاسمی دهکردی نظرات ( ) |

   1   2      >


Design By : ParsSkin.Com











کد جمله تصادفی

.